زندگی شیرین

چشم ها حساسترین عضو از بدن هستند؛ چشم های سرگردان می توانند زندگی ها را بهم بریزند؛ و یا زندگی را به سردی و بی روحی بکشانند. ولی با کنترل این عضو از بدن می شود زندگی پر از لذتی داشت؛ که این داستان راهکاری برای شیرین کردن، و گرما بخشیدن به زندگیست.

می گویند، روزی جوانی نزد عارفی رفت و به او گفت: سوالی ذهن مرا مشغول کرده است و برای جواب آن از راه دوری آمدم عارف گفت: اگر جوابش را بدانم از تو دریغ نمی کنم.

جوان گفت: مدتی است ازدواج کرده ام و از زندگی ام راضیم، و دوست ندارم با اشتباهاتم زندگیم را از دست بدهم. ولی متاسفانه در بعضی موارد کنترل چشم خود را ندارم؛ و شنیده ام که می گویند: اگر به زنان دیگر نگاه کنم میل خود را به همسرم از دست می دهم؛ آیا این سخن درست است؟
عارف از مرد پرسید: اگر من ظرف شربتی به تو بدهم حال تو چگونه خواهد شد؟
مرد که بسیار خسته بود گفت: مطمئنا با کمال میل می پذیرم.
عارف گفت اگر قبل از آن ده ظرف آب نوشیده باشی حالت چگونه خواهد شد؟
جوان لبخندی زد و گفت: دیگر میل زیادی به آن شربت نخواهم داشت.
عارف گفت: جواب سوال تو هم همین طور است. اگر تو به زنان دیگر نگاه نکنی و از آنها چشم پوشی کنی میل زیادی به زندگی خود(که همان شربت است)خواهی داشت. اما در صورتی که به آنان نگاه کنی اگر همسرت بهتر از آنان هم باشد دیگر از زندگی ات مانند قبل لذت نخواهی برد.





عاقبت بوالهوسی

مفضل بن بشیر می گوید: «همراه قافله ای به سفر حج می رفتیم . در راه به قبیله ای از اعراب چادرنشین رسیدیم.

ضمن بحث و گفت و گو درباره ی آن قبیله، شخصی گفت: «در این قبیله، زنی است که در زیبایی و جمال ، نظیر ندارد و  در معالجه و درمان مارگزیدگی ، مهارتی عجیب دارد.»

ما به فکر افتادیم که آن زن را از نزدیک ببینیم و برای دیدن آن زن زیبا، بهانه ای جز معالجه ی مارگزیدگی، وجود نداشت.جوانی از همراهان ما که از شنیدن اوصاف آن زن، فریفته ی جمال وی شده بود، تکّه چوبی از روی زمین برداشت و پای خود را با چوب به اندازه ای خراشید که خون آلود شد. سپس به عنوان درمان زخم مار، به خانه ی آن زن رفتیم و او را از زیبایی، مانند خورشید؛ درخشان دیدیم .آن جوان، خراش پای خود را نشان داد و گفت: «این اثر نیش ماری است که ساعتی پیش مرا گزیده است و اکنون می خواهم که آن را مداوا کنی.»

ادامه نوشته

فروش زن

جوان 24 ساله اى كه عاشق زن شوهر دارى شده بود زن را كه 9 ماهه آبستن بود دزدید و در خانه یكى از اقوام خود در نقده مخفى كرد، آنگاه براى شوهر زن پیام داد:زن تو مرا دوست دارد و اَلان هم پیش من است او را طلاق بده تا با او ازدواج كنم ...

جوان 24 ساله اى كه عاشق زن شوهر دارى شده بود زن را كه 9 ماهه آبستن بود دزدید و در خانه یكى از اقوام خود در نقده مخفى كرد، آنگاه براى شوهر زن پیام داد:
زن تو مرا دوست دارد و اَلان هم پیش من است او را طلاق بده تا با او ازدواج كنم ...
محمد كه فرار زیبا با مردى غریبه را مایه ننگ خود مى دانست و دیگر حاضر نبود با او زندگى كند جواب داد:
حاضرم این كار را بكنم ، بشرطى كه تو به من ده هزار تومان پول نقد بدهى و با هم قرار ملاقات گذاشتند و بالاخره زن به شش هزار تومان خریدارى شد و نقد دریافت گردید و قرار شد كه وقتى زیبا بچه دار شد فرزندش را تحویل پدرش بدهد.
اما هنگام وضع حمل عروس حامله در گذشت و داماد ناكام با چشمان اشكبار معشوقه اش را به گورستان برد و بخاك سپرد...(1)
خُب اگر این زنى كه شوهر دارد حجابش را رعایت مى كرد كدام مرد مى توانست او را ببیند و عاشق او بشود و این جریان پیش آید كه نه دنیا داشته باشد و نه آخرت ... عبرت بگیرید.
 
پی نوشت:
1- خودكشى، ص 65

روسری هدیه ای!

یادم هست (وقتی در لبنان بود) در یکی از سفرهایی که به روستاها می رفت ، همراهش بودم… داخل ماشین ، هدیه ای به من داد. اولین هدیه اش به من بود ، و هنوز ازدواج نکرده بودیم!

خیلی خوشحال شدم و همان جا باز کردم ، دیدم روسری است… یک روسری قرمز با گل های درشت!

من جا خوردم…

اما او لبخند زد و به شیرینی گفت : بچه ها دوست دارند شما را با روسری ببینند!

از آن وقت روسری گذاشتم و(تا امروز) مانده…

من می دانستم بچه ها به مصطفی حمله می کنند: که چرا شما خانمی را که حجاب ندارد می آوری موسسه؟

می گفت : ایشان خیلی خوبند اینطور که شما فکر می کنید نیست. به خاطر شما می آیند موسسه، و می خواهند از شما یاد بگیرند ، ان شاء الله خودمان بهش یاد می دهیم.

نگفت این حجابش درست نیست ، مثل ما نیست ، فامیل و اقوامش آنچنانی اند …

 این ها خیلی روی من تاثیر گذاشت. او مرا مثل یک بچه کوچک قدم به قدم جلو برد و به اسلام آورد.

نیمه پنهان ماه ۱ ، شهید چمران به روایت همسر شهید ، ص ۱۷ و ۱۸

لباسی برای مد

نقاشی، برای یکی از پادشاهان پرده ای ساخته بود که شکل هایی از زنان ملل مختلف دنیا با لباس مخصوص خودشان در آن نقش شده بود تنها پارچه لباس زنان …

بدستش ندوخته داده و آنها را عریان گذاشته بود پادشاه پرسید پس چرا لباس زنان آنها را ندوخته گذاشته ای؟ چون آنان مُد پرستند و هر روز به مد دیگری علاقه مند هستند و دوخت روز قبل را روز بعد منسوخ می دانستند لذا پارچه را ندوخته به دست آنان داده ام تا اینکه با میل نفس خودشان لباس بدوزند. ( حکایات دکتر ثقفی:ص۶۲۳ )

عفّت، فرهنگ خاندان نبوّت

وصلت دو جوان در خانواده شعیب (علیه السلام) به سادگی صورت گرفت و بدون هیچگونه مانعی ـ پس از انقضای تعهد ـ زوج جوان راهی شدند. موسی(علیه السلام) به مشیت خدا در خانه فرعون زیست و به دست همسر مؤمنه او ـ آسیه ـ پرورش یافت و جوانی نیرومند و غیور بار آمد.او به مظلومیت تعدادی انسان‌های مستضعف بدست قبطیان می‌اندیشید ...

وصلت دو جوان در خانواده شعیب (علیه السلام) به سادگی صورت گرفت و بدون هیچگونه مانعی ـ پس از انقضای تعهد ـ زوج جوان راهی شدند. موسی(علیه السلام) به مشیت خدا در خانه فرعون زیست و به دست همسر مؤمنه او ـ آسیه ـ پرورش یافت و جوانی نیرومند و غیور بار آمد.او به مظلومیت تعدادی انسان‌های مستضعف بدست قبطیان می‌اندیشید و همواره به حمایت و دفاع از ستمدیدگان برخاست تا آنجا که یکی از قبطیان را به هلاکت رساند. مردی از دور رس شهر با سرعت آمد و گفت:«ای موسی مردم نقشه قتل تو را می‌کشند از شهر بیرون برو که من خیرخواه تو هستم».
موسی(علیه السلام) نگران و با بیم و امید و دعاگویان از شهر خارج شد:«پروردگارا! مرا از چنگ ستمگران رهایی بخش».
موسی (علیه السلام) در حالی که رو به سوی مدین کرده بود، گفت:«خداوندا مرا به راه راست هدایت خواهد فرمود».
او بر سر چاهی رسید و فوجی از مردم را دید که رمه‌ها و گوسفندهایشان را آب می‌دادند و دو بانویی را دید که کناری ایستاده‌اند.با همان احساس حمایت از مظلوم، از حال آنان جویا شد.گفتند:«پدر ما سالخورده است و ما می‌خواهیم روستاییان و مردان ، از کنار چاه دور
شوند و آنگاه ما گوسفندانمان را سیراب کنیم».
موسی (علیه السلام) گام جلو نهاد و یک تنه گوسفندان آنان را آب داد و از نهر کنار آمد و در سایه‌ای نشست و به دعا و نیایش پرداخت بعد به خدا عرضه داشت:«ربّ إنّی لما أنزلت إلی من خیر فقیر؛ پروردگارا! من به خیری که به من نازل فرمایی نیازمندم».(سوره
قصص، آیات 28 و 24) دختران نزد پدر رفتند و قصه را بازگفتند:«و یکی از آن دو بانو به سوی موسی آمد ـ در حالی که با شرم و حیایی تمام گام برمی‌داشت ـ تا پیام پدر را به او رساند».

ادامه نوشته

آهنگر

پرتال علمی پژوهشی راه بهشت

من كه شيفته رخسارش شده بودم، گفتم: «اگر حاضر باشي با من به خانه‏ام بيايي و خواسته مرا اجابت كني، هرچه بخواهي به تو خواهم داد.» زن با ناراحتي گفت: ...

سيد محمد اشرف علوي مي ‏نويسد:
« در سفري به مصر، آهنگري را ديدم كه با دست خود آهن گداخته را از كوره آهنگري بيرون مي‏آورد و روي سندان مي‏گذاشت و حرارت آهن به دست وي اثر نمي‏كرد. با خود گفتم اين شخص، مردي صالح است كه آتش به دست او كارگر نيست. ازاين‏رو، نزد آن مرد رفتم، سلام كردم و گفتم:
«تو را به آن خدايي كه اين كرامت را به تو لطف كرده است، در حق من دعايي كن.» مرد آهنگر كه سخن مرا شنيد، گفت: «اي برادر! من آن‏گونه نيستم كه تو گمان كرده‏اي.»گفتم: «اي برادر! اين كاري كه تو مي‏كني، جز از مردمان صالح سر نمي‏زند.»
گفت: « گوش كن تا داستان عجيبي را دراين‏باره براي تو شرح دهم. روزي در همين دكان نشسته بودم كه ناگاه زني بسيار زيبا كه تا آن روز كسي را به زيبايي او نديده بودم، نزد من آمد و گفت:
« برادر! چيزي داري كه در راه خدا به من بدهي؟»
من كه شيفته رخسارش شده بودم، گفتم: «اگر حاضر باشي با من به خانه‏ام بيايي و خواسته مرا اجابت كني، هرچه بخواهي به تو خواهم داد.»
زن با ناراحتي گفت: «به خدا سوگند، من زني نيستم كه تن به اين كارها بدهم.» گفتم: «پس برخيز و از پيش من برو.»
زن برخاست و رفت تا اينكه از چشم ناپديد شد. پس از چندي دوباره نزد من آمد و گفت: «نياز و تنگ‏دستي، مرا به تن دادن به خواسته تو وادار كرد.»

ادامه نوشته

عطر پاکدامنی

نقل شده است:مردی در مدینه بود که همیشه ازاو بوی خوش به مشام می رسید. روزی شخصی علتش را از او پرسید . گفت : ای مرد ! داستان من از اسرار است و باید این سرّ ، بین من و خدای متعال باقی بماند . آن شخص او را قسم داد و گفت : دست از تو بر نمی دارم تا آن را بیان کنی .

گفت : در اول جوانی ، بسیار زیبا بودم و شغلم پارچه فروشی بود . روزی زنی و کنیزی درِ دکان من آمدند و مقداری پارچه خریدند ؛ وقتی قیمت آن ها را حساب کردم ، برخاستند و گفتند : ای جوان ! این پارچه ها را تا منزل ما بیاور تا قیمت آن ها را تو بدهیم .من هم برخاستم و با ایشان به راه افتادم . وقتی رسیدیم ، ایشان داخل شدند و من مدتی بیرون ماندم .

ادامه نوشته

حجاب دنیا ...

روزی از بایزید بسطامی سوال کردند: شما چند سال دارید؟

بایزید که متجاوز از هفتاد سال داشت

http://www.2onya.net/uploads/tanz1.jpg?1304711028

گفت: چهار سال. گفتند منظور شما از این پاسخ چیست؟ گفت:هفتاد سال بود که درحجاب دنیا مانده بودم واکنون چهار سال است تا از حجاب بیرون آمده و حجاب ها را دریده و او را می بینم. آن سال ها که او را نمی دیدم، از عمر من به حساب نیاید، زیرا در آن سال ها در حجاب و غفلت بودم و چهار سال اخیر که حجاب ها کنار رفته و او را مشاهده می کنم به حساب عمرخود گذارم.

منبع

انواع بدحجاب ها

يكى از علماء مى فرمودند:
من يك وقت راجع به افرادى كه بد حجاب هستند فكر مى كردم حساب كردم و شمردم چند نوع بدحجاب داريم همه يك رقم نيستند.
1- بعضى بدحجاب ها بسيار آدم هاى خوبى هستند، منتها محيط خانوادگى وفاميليشان بدحجاب بوده اين هم هيچ غرضى نداشته واينجور بار آمده .
2- بعضى ها مادرهايشان بدحجاب هستند و او هم ياد گرفته .
3- بعضى ها مادرهايشان حجاب دارد اين لج مى كند.
4- بعضى ها مساله را نمى دانند كه بى حجابى يا بدحجابى حرام است .
5- بعضى ها مشكل روحى دارند.

وبلاگ تاج بندگی - Www.Taje-Bandegi.Blogfa.Com


6- بعضى ها كمبود دارند.
7- بعضى ها كُلاًميخواهند به دين دهن كجى كنند.
8- بعضى هاتقليدى هستند مثلاً چون دختر خاله اش يا همسايه اش ‍ اينجورى است آنهم بايد اينجور باشد.
9- بعضى خيال مى كنند تمدّن و تجدّداست .
10- بعضى ها خانوادگى روانى و خيالى هستند.
11- بعضى ها پول گرفته اند كه فرهنگ بدحجابى يا بى حجابى را رواج دهند. و فرهنگ مبتذل غربى را در كشور مذهبى بياورند و مردم را بى قيد و بى بند و بار و بى دين و لامذهب بار بياورند و هركارى كه مي خواهند انجام دهند.
12- بعضى ها بر اثر رفت و آمدها و روابط دوستانه و مسخره كردن دوستانشان ... بى حجاب يا بدحجاب شده اند.

منبع: كتاب داستان هايى از پوشش و حجاب

زنای لذت بخش!!!

اول یه داستان خدمتتون عرض کنم که واقعیه:

یه حدیث از پیامبر(ص) خوندم که الان یادم نیست از چه کتابی و چه منبعی بود ولی مضمونش این بود که « هرکی زنا کنه شش عقوبت و کیفر اونو در بر میگیره سه عقوبت در دنیا و سه عقوبت در آخرت. اما 3 عقوبت دنیا اینکه 1- عمرش کم میشه 2- روزیش کم میشه 3- نور چهره ش کم میشه ...» 

یه دوستی داشتم به اسم "الف"که تک پسر بود؛با چشمای خوشگل سبز و صورت سفید ،با پیکان تمیزی که باباش براش خریده بود و زیر پاش بود.اما یه ایراد داشت اهل رابطه با دخترای مردم بود.هرچی تو گوشش میخوندم میگفتم بیا بریم مسجد زیاد تاثیری نداشت البته گاه گداری هم مسجد می اومد اما با جنس مخالف رابطه داشت.خلاصه در نهی اون از این روابطش، از اون اصرار بود و از من انکار. 

تا یه روز یه خبر عجیب همه محل رو شُکّه کرد:

الف با یه دختر رابطه برقرار میکنه ، داماد الف اینا هم که بخاطر مال و منال خانوادگی پدر الف ، میخواسته از شر الف راحت بشه به همون دختر یه مقداری پول میده یا هرجوری بوده اونو تطمیع میکنه که با الف در بیرون از شهر قرار بذاره.

ادامه نوشته

خشت اول چون نهد معمار،کج ...


این ماجرا کاملا واقعی است. اما قبلش یه آیه براتون بگم: «وَ تَرى‏ کَثیراً مِنْهُمْ یُسارِعُونَ فِی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ » مائده-62 

«و بسیاری از آنها را می بینی که در گناه و دشمنی و خوردن مال حرام ،شتاب می کنند.(پس) یقینا بد است آنچه انجام می دهند.» 

سال های قبل یه خانواده که رابطه ی دور فامیلی هم باهامون داشتن، همسایه مون بودن.(البته الان هم هستند).این خانواده چندتا دختر و دو تا پسر داشتند.به مرور این بچه ها بزرگ شدن و بزرگترین بچه شون که دختر هم بود با یه بنده خدایی ازدواج کرد. 

بعد از یه مدت که از ازدواجشون گذشت،معلوم نبود چطور شده که گفتن،دختره شوهر و سه تا بچه شو رها کرده و رفته به یکی از شهرهای مجاور و اونجا خودفروشی میکنه. 

به هر حال، راست یا دروغ، این حرف همه جا پیچیده بود. تا اینکه توی این خانواده(که همسایه ما هستند) یه نقشه ی شوم برای این دختر ،کشیده میشه(یا توسط همشون یا یکیشون).


ادامه نوشته

حجاب راحت

آروم آروم جلو اومد و ازم پرسید : داشتن حجاب سخته نه؟ گرمت نمیشه؟ دست و پا گیر نیست؟ با یه لبخند نگاهش کردم و گفتم:  سختی داره ولی خب داشتن حجاب برای من راحت تره ! خیلی راحت تر از اونی که تو فکرش رو کنی.تعجب کرده بود گفت: راحت؟چجوری ؟پوشیدن این روسری و چادر سخته نیست؟ گفتم : ببین  تو قبل از اینکه بیای بیرون از خونه چقدر برای درست کردن موهات وقت گذاشتی؟ گفت : حدود نیم ساعت داشتم سشوار میکشیدم ! هی خراب میشد مجبور بودم از اول شروع کنم . بهش گفتم : خب من نهایت وقتی که برای پوشیدن روسریم گذاشتم دو دقیقه است! کاری نداره که اینو اینجوری میکنی و با یه سوزن خوشکل محکمش میکنی.(با دست داشتم نشونش میدادم که چجوری روسریم رو بستم اونم داشت با دقت نگاه میکرد.) بعدم خیلی راحت چادرم رو سرم میکنم و میام بیرون.کاری نداره که!

ادامه نوشته

پیرمرد و روستاییان

Mangalarga_Paulista

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
روستا زاده پیر جواب داد: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! . . .

ادامه نوشته

خودکشی

khod-erzaee-estemna

پریدم پایین فهمیدم:

زوج خوشبخت طبقه 10 رو دیدم که باهم زد و خورد می کردن.

"پیتر" محکم و قوی رو توی طبقه 9 دیدم که داره گریه می کنه.

طبقه 7، "دن" قرصای روزانه ضدافسردگیش رو می خوره.

طبقه 6، "هنگ" بیکار هنوز هفت تا روزنامه در روز می خره تا یه کار پیدا کنه.

طبقه 4 "رز" دوباره داره با دوستش دعوا میکنه.

طبقه 2، "لیلی" هنوز به عکس شوهرش که از شش ماه پیش گم شده خیره میشه.

قبل از اینکه از ساختمون بپرم فکر می کردم بدشانس ترین آدمم.

الان فهمیدم هرکسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره، آدمایی که دیدم الان دارن به من نگاه می کنن .فکر کنم الان که من رو می بینن، احساس می کنن وضعشون اونقدرا هم بد نیست.


دنبالش را نگیر

داستان کوتاه «دنبالشو نگیر» از مجموعه داستان های رومی نوشته آلبرتو موراویا داستان نویس ایتالیایی است. این مجموعه توسط رضا قیصریه ترجمه و در سال 1365 توسط نشر نقره به چاپ رسیده است.

داستان کوتاه «دنبالشو نگیر» مضمون اجتماعی ـ خانوادگی دارد. در این داستان به دو ویژگی مردها و زن ها یعنی کلی نگری و جزئی نگری پرداخته شده است. به عقیده روانشناسان زن ها جزئی نگرند و مردها کلی نگر. البته نه این عیب است و نه آن. این طبیعت دو جنس است.

می گویند روزی زنی که با شوهرش از یک میهمانی برگشته بود، به او گفت: «راستی دیدی نقش گلهای پرده هایشان چقدر درشت و زشت بود؟» و مرد در پاسخ گفت: «کدام پرده ها؟»

در این داستان تقابل این دو دیگاه به زیبایی به تصویر کشیده شده است ...

ادامه نوشته

لطف بيکران

همه چیز مهیا بود برای امتحانی سخت...

مثل همیشه نشسته بود و کنیزکان به دورش حقله زده بودند، آواز می خواندند و دلربایی و هلهله می کردند. دلِ سخت یزید حلال را بر نمی تافت. کنیزکان زیباروی از زیبایی زنانی می گفتند که حضوری در آن عیش و طرب متعفن نداشتند. ولی بر کلمه ای مهری در دل یزید شکل می گرفت و آن افسار گیسخته برای برآورده شدن خواستۀ دل، تلاش می کرد، تا به آن کام یابی نمی رسید از هیچ نیرنگی فرو گذار نبود.


ادامه نوشته

بچه مردم

خوب من چه می توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلی ام بود، که طلاقم داده، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود چه می کرد؟


ادامه نوشته

عکس های دردسر ساز

 

سر قرار که رسيدم سرم را پايين انداختم و با عصبانيت گفتم: مگر قول نداده بودي ديگر مزاحم من نشوي، زود باش عکس هايم را بده و دنبال زندگي خودت برو! او با نگاهي تنفرآميز سيلي محکمي به صورتم زد و گفت: بنشين توي ماشين، با تو کار دارم و مي خواهم براي آخرين بار چند کلمه با هم حرف بزنيم!«حميد» در حالي که چاقويي به دست داشت با توسل به زور و تهديد مرا سوار خودرو کرد و سپس درهاي ماشين را به وسيله قفل مرکزي بست. او با سرعت خيلي زياد به سمت جاده طرقبه به راه افتاد و من که خيلي ترسيده بودم با گريه و التماس پرسيدم: ديوانه شده اي، کجا داري مي روي؟

ادامه نوشته

یادم تو را فراموش


تو باید برای اثبات حرفات دلایل محکمه پسند داشته باشی. فعلاً که همه شواهد بر علیه توئه. حالا هم وقت رو از دست نده. بشین همه چیز رو بنویس. مو به مو. هیچی از قلم نیفته. فردا صبح اعترافاتت رو می خونم. باید هم چیز رو از اولش بررسی کنیم.

 

ـ من الان دارم از بیمارستان میام. حال شوهرت اصلاً خوب نیست. خونوادش بیمارستان بودن. انگار دل خوشی ازت ندارن. همه­شون تو رو مقصر می­دونن.

ـ آقای بازپرس، به خدا تقصیر من نبود. چرا هیشکی حرف منو باور نمی­کنه. فامیل شوهرم چشم دیدن منو ندارن. بایدم بگن من مقصرم. من باید چی کار کنم که شما حرف­مو باور کنید؟

ادامه نوشته

انسانیت

شب سردی بود ….

 پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می خریدن …

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام می گرفت …

پیرزن باخودش فکر میکرد چی می شد اونم می تونست میوه بخره ببره خونه …

 رفت نزدیک تر …

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه …

 می تونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش …

هم اسراف نمی شد هم ....

بچه هاش شاد می شدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید ..

دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ….

 تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتری ها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !
 
زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

 زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

 

 


بهترین معلم بهترین شاگرد

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست.

البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت.

مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.

تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.

همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید.

او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

ادامه داستان را مطالعه فرمائید

ادامه نوشته

خدا را شکر

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.

خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم. ..

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم.این یعنی من خانه ای دارم.

خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم. 


شکر شکر خدا را شکر

 


بهترین خبر

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.


پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به ...

پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.

دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.


یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است.

او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده.

 او شما را فریب داده، دوست عزیر!


دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟


بله کاملا همینطور است.


دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.

 


باور

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...

تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!

علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.

از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.

 
مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.

علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم... 

 


جوابی عاشقانه

مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله­اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان گنجشک كنار پنجره‌شان نشست.

پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: گنجشک .


پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: گنجشک .


بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟

عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: گنجشکه گنجشک  !


پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت.

صفحه­اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.


در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:


امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که گنجشکی  روي پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش گنجشک  است.


هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم

 


جوان بوالهوس

مفضل بن بشیر می گوید : همراه قافله ای به سفر حج می رفتیم . در راه به قبیله ای از اعراب چادرنشین رسیدیم .

ضمن بحث و گفت و گو درباره ی آن قبیله ، شخصی گفت : در این قبیله ، زنی است که در زیبایی و جمال ، نظیر ندارد و  در معالجه و درمان مارگزیدگی ، مهارتی عجیب دارد .

ما به فکر افتادیم که آن زن را از نزدیک ببینیم و برای دیدن آن زن زیبا ، بهانه ای جز معالجه ی مارگزیدگی ، وجود نداشت .

ادامه نوشته