ازدواج کبوتراني که پرواز کردند...(شهید محمد ابراهیم همت)


یك شب، پیش از آمدن حاجی به پاوه، خواب عجیبی دیدم. او بالای قله كوهی ایستاده بود و من از دامنه كوه او را تماشا می‌كردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: «این خانه را برای تو می‌سازم. هر وقت آماده شد، دستت را می‌گیرم و بالا می‌كشم»

 

شهید محمدابراهیم همت

در سال 1359، همراه عده‌ای دیگر از خواهران كه همگی دانشجو بودیم، به صورت داوطلب به پاوه اعزام شدیم. در آن ‌جا، همراه خواهران دیگری كه در كانون فرهنگی سپاه و جهاد مستقر بودند، به كار معلمی و امدادرسانی در روستاهای اطراف پاوه پرداختیم. حاجی هم آن زمان در سپاه پاوه بود.


ادامه نوشته

ازدواج کبوتراني که پرواز کردند...(شهید مهدی زین الدین)


قبل از آمدن آقا مهدی یک شب خواب دیدم: همه جا تاریک بود. بعد از یک گوشه انگار نوری بلند شد. درست زیر منبع نور تابوتی بود روباز. جنازه ای آن جا بود، با لباس سپاه. با آن که روی صورتش خون خشک شده بود، بیش تر به نظر می آمد خوابیده باشد تا مرده. جنازه تا کمر از توی تابوت بلند شد. نور هم با بلند شدن او جابه¬جا شد. حرکت کرد تا دوباره بالای سرش ایستاد.

 

جلسۀ اول توانستم دزدکی نگاهش کنم …

مهدی در دوران تحصیلات ­اش به لحاظ زمینه‌هایی که داشت با مسائل سیاسی آشنا و در این مدت «با شهید محراب آیت‌الله مدنی (ره) مأنوس بود» روح تشنه خود را با نصایح ارزنده و هدایت­گر آن شهید بزرگوار سیراب می‌نمود.

ادامه نوشته

ازدواج کبوترانی که پرواز کردند



باز هم مجنون لیلایی شدیم                                            بعد عمری باز شیدایی شدیم

 صبور و به معنای واقعی کلمه سنگ صبور بود.

   شهید حمید باکری

یک روز دیدم آمده  دانشگاه دنبال من. چند بار همدیگر را آن جا دیده بودیم. برای من زیاد غیرعادی نبود که آمده. فقط وقتی که گفت آمده خواستگاری من‌، تعجب کردم. خنده‌ام گرفت، فکر کردم لابد شوخی می‌کند، منِ شلوغ کجا و حمیدِ ساکت و محبوب کجا! مطمئن بودم که خانواده‌ام هم زیاد راضی نیستند. خندیدم، گفتم: «باید فکر کنم، باید خیلی فکر کنم.» گفت: «اگر غیر از این بود سراغت نمی‌آمدم»

ادامه نوشته

ازدواج کبوترانی که پرواز کردند...(شهید مصطفی چمران)


مصطفی لبخند به لب داشت و من خیلی جا خوردم، فكر می‌كردم كسی كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می‌ترسند، باید آدم قسی‌­ای باشد، حتی می‌ترسیدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگیر كر د ...

شهید مصطفی چمران

پدرم بین آفریقا و چین تجارت می­كرد و من فقط خرج می‌كردم، هر طوری كه می‌خواستم. پاریس و لندن را خوب می­‌شناختم، چون همه لباس‌هایم را از آن جا می‌خرید.

در دیداری كه به اصرار امام موسی صدر برگزار شد، ایشان به من گفت: «ما مؤسّسه‌ای داریم برای نگهداری بچّه‌های یتیم. فكر می‌كنم كار در آن جا با روحیه شما سازگار باشد. من می‌خواهم شما بیایی آن جا با چمران آشنا شوی» و تا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت، نگذاشت برگردم.

یك شب در تنهایی همان طور كه داشتم می‌نوشتم، چشمم به یك نقّاشی كه در تقویمی ‌چاپ شده بود، افتاد. یكی از نقّاشی‌ها زمینه‌ای كاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی، شمع كوچكی می‌سوخت كه نورش در مقابل این ظلمت، خیلی كوچك بود. زیر نقّاشی به عربی شاعرانه‌ای نوشته شده بود:

«من ممكن است نتوانم این تاریكی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و كسی كه دنبال نور است، این نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود»             

ادامه نوشته

بانوان شهسوار عشق

این سخن انسان هایی است که عمری را با اخلاص تمام در راه خدا گام برداشته و بیشترین سختی های جسمی و روحی را متحمل شده اند. آنان از پرهیزکارترین مردمان روزگار و بنده های شایسته و برگزیده خداوند بوده اند. اگر «دوستی زنان» از اخلاق پرهیزگاران است، باید دانست که این محبت، یک دوستی ارزشمند و این محبوب یک موجود متعالی است. ناگفته نماند که این دوستی در چهارچوب «شرع» معنا می دهد، اما در مجموع، بیانگر یک نگرش والا است.

 


بر پایۀ گزارش منابع تاریخی، امام حسین (ع) در طول زندگی، با پنج زن، ازدواج کرده است که در این جا به شرح کوتاهی دربارۀ آنان می پردازیم. البته سعی کرده ایم به فراخور حال بیان، به گونه ای مستند و شبه داستانی باشد که خواننده صبوری خود را از کف ندهد. امید است که مورد رضایت دوستان واقع شود.

 

وقتي خدا آدم را آفريد، به فرشتگانش فرمود: «شما نمي دانيد آن چه را كه من مي دانم، پس سجده كنيد»، فرشتگانش بر او سجده كردند و گراميش داشتند به جز شيطان كه طغيان كرد. خداوند در ابتداي داستان خلقت، هديه اي براي آدم فرستاد تا او را در بهشتي كه هيچ نقصاني نداشت آرامش دهد و هيچ كدام از نعمت هاي بهشتي به آن عظمت نبود. شيطان قسم خورد كه تا قيامت بر پيروانش بيفزايد و تا انسان را به عصيان وادار نسازد از پاي ننشيند.


ادامه نوشته

ازدواج کبوترانی که پرواز کردند

برتر از سراچه خورشید شهید جهان آرا

  

آن روزها بین ما، حرفی از زندگی مشترک مطرح نبود. حرفهای ما درباره انقلاب و جریانهای سیاسی روز بود. موضوع زندگی مشترک نه در ذهن من بود و نه در ذهن محمد جا افتاده بود. او بعدها،‌یعنی اواخر مرداد ماه سال 1358 مساله ازدواج را مطرح کرد که با توجه به ویژگی‌های محمد که بالاتر از همه آنها تقوای ایشان بود، قبول کردم. در این مدت این خصلت را به  طور روشن و بارز در وجود محمد دیده بودم، ولی محمد تقوای دیگری داشت. به همین خاطر با وجود مخالفت خانواده، ازدواج با ایشان را پذیرفتم. فکر می‌کنم بهترین انتخاب من در آن زمان همین بود. در همان روزهایی که ارتباط داشتیم، از لحاظ آگاهی‌های سیاسی، اجتماعی و مذهبی از محمد درس زیادی گرفتم. برخوردهایش واقعا آموزش بود.

محمد تقاضای خود را توسط یکی از دوستان به من گفت. مستقیم با خودم مطرح نکرد. و بعد خودش تنها آمد و با خانواده‌ام صحبت کرد. با مادرم و برادرانم. خانواده خیلی موافق نبود. چون محمد در تبریز دانشجو رشته مدیریت بود و درس را رها کرده، به کارهای سیاسی پرداخته بود. از نظر خانواده‌ام تحصیلات مهم بود. با این حال من راهم را انتخاب کرده بودم.
ادامه نوشته