مصطفی لبخند به لب داشت و من خیلی جا خوردم، فكر میكردم كسی كه اسمش
با جنگ گره خورده و همه از او میترسند، باید آدم قسیای باشد، حتی
میترسیدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگیر كر د ...
شهید مصطفی چمران

پدرم بین آفریقا و چین تجارت میكرد و من
فقط خرج میكردم، هر طوری كه میخواستم. پاریس و لندن را خوب میشناختم،
چون همه لباسهایم را از آن جا میخرید.
در دیداری كه به اصرار امام موسی صدر
برگزار شد، ایشان به من گفت: «ما مؤسّسهای داریم برای نگهداری بچّههای
یتیم. فكر میكنم كار در آن جا با روحیه شما سازگار باشد. من میخواهم شما
بیایی آن جا با چمران آشنا شوی» و تا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت،
نگذاشت برگردم.
یك شب در تنهایی همان طور كه داشتم
مینوشتم، چشمم به یك نقّاشی كه در تقویمی چاپ شده بود، افتاد. یكی از
نقّاشیها زمینهای كاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی، شمع كوچكی میسوخت كه
نورش در مقابل این ظلمت، خیلی كوچك بود. زیر نقّاشی به عربی شاعرانهای
نوشته شده بود:
«من ممكن است نتوانم این تاریكی
را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را
نشان میدهم و كسی كه دنبال نور است، این نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او
بزرگ خواهد بود»