آهنگر
«خداوند، آمرزنده و مهربان است.» اين سخن را گفتم و
به طرف او رفتم.ديدم كه وي چون شاخه بيدي ميلرزد و سيلاب اشك بر رخسارش
روان است. به او گفتم: «از چه وحشت داري و چرا اينگونه ميلرزي؟ » زن گفت:
«از ترس خداي عزوجل.» سپس ادامه داد: «اي مرد! اگر به خاطر خدا از من دست
برداري و رهايم كني، ضمانت ميكنم كه خداوند تو را در دنيا و آخرت به آتش
نسوزاند.» من كه وي را با آن حال ديدم و سخنانش را شنيدم، برخاستم و هرچه
داشتم به او دادم و گفتم: «اي زن! اين اموال را بردار و به دنبال كار خود
برو كه من تو را به خاطر خداوند متعال رها كردم.» «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» خدا ميخواهد هر
پليدي را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را از هر عيبي پاك و منزه گرداند.»
(احزاب: 33) سپس از خواب بيدار شدم و از آن روز تاكنون آتش دنيا مرا
نميسوزاند و اميدوارم آتش آخرت نيز مرا نسوزاند».1 برگرفته از : کتاب «گناه گریزی» / سیدحسین اسحاقی / نشر دفتر عقل
من
برخاستم و دكان را بستم و وي را به خانه بردم. چون به خانه رسيديم، گفت:
«اي مرد! من كودكاني خردسال دارم كه آنها را گرسنه در خانه گذاشتهام و
بدينجا آمدهام. اگر چيزي به من بدهي تا براي آنها ببرم و دوباره نزد تو
باز گردم، به من محبت كردهاي.»
من از او پيمان گرفتم كه باز گردد. سپس
چند درهم به وي دادم. آن زن بيرون رفت و پس از ساعتي بازگشت. من برخاستم و
در خانه را بستم و بر آن قفل زدم.
زن گفت: «چرا چنين مي كني؟» گفتم: «از ترس مردم.» زن گفت: «پس چرا از خداي مردم نميترسي؟» گفتم:
زن برخاست و رفت.
اندكي بعد به خواب رفتم و در خواب بانوي محترمي كه تاجي از ياقوت بر سر
داشت، نزد من آمد و گفت: «اي مرد! خدا از جانب ما جزاي خيرت دهد.» پرسيدم:
شما كيستيد؟ فرمود: «من مادر همان زني هستم كه نزد تو آمد و تو به خاطر خدا
از او گذشتي. خدا در دنيا و آخرت تو را به آتش نسوزاند.» پرسيدم: «آن زن
از كدام خاندان بود؟» فرمود: «از ذريه و نسل رسول خدا (صلّی الله عليه و
آله و سلّم).» من كه اين سخن را شنيدم، خداي تعالي را شكر كردم كه مرا موفق
داشت و از گناه حفظم كرد و به ياد اين آيه افتادم كه خداوند ميفرمايد:
1. نك: فضائلالسادات، صص 240 و 241.