سقوط خانواده، ارمغان زندگي به سبک غربي
بحران خانواده در غرب
جهت گيري در غرب، جهت گيري فروپاشي خانواده است. در جهان غرب جنگ عليه خانواده که منجر به فروپاشي خانواده مي شود شروع شده و وقتي فروپاشي خانواده اتفاق بيفتد، از نظر فرهنگ اسلامي جامعه نيز رو به اضمحلال ميگذارد. چرا که براساس خانواده گسيخته نمي توانيم جامعه بالنده و پويا داشته باشيم.ما در شرايط جهاني زندگي مي کنيم که خانواده مورد ستم قرار گرفته و در اين اوضاع و احوال کسي که مورد ظلم و ستم قرار مي گيرد زن است، در اين وضعيت نقش زن به عنوان محور خانواده زير سئوال مي رود. بنابراين آنچه مشاهده مي کنيم مسير رو به انحطاط در جامعه غربي است و فضاي جهاني را مورد تاثير قرار داده يا به فرهنگ هاي مختلف نفوذ کرده است برخي از جوامع در مقابل اين هجمه کمتر مقاومت کرده اند و آسيب ديده اند و برخي بيشتر مقاومت کرده اند بخصوص اينکه شبکه ارتباطي وسيع و عمده مبادي اين ارتباطات در اختيار فرهنگ مهاجم بوده است.
هم اکنون اين تصور ميان محققان عموميت پيدا کرده که در غرب ساختار خانواده و ازدواج دچار بحران شده است. طبق آمار و ارقام رسمي كه هر ازگاهي از سوي نهاد بين المللي منتشر مي شود وضعيت زنان و كودكان در غرب به شدت اسفناك است وآمار طلاق و فروپاشي خانواده نيز در اين نوع جوامع به شدت بالاست.امروزه خانواده هاي تك والديني به يكي از جنبه هاي دائمي و قابل توجه جوامع تبديل شده است. تغيير الگوي مرسوم زن و شوهر و فرزندان به الگوهاي ديگر نظير خانواده هاي بدون پدر يا مادر، فرزندان بدون سرپرست، فرزنداني كه با پدربزرگ ها و مادر بزرگ هايشان زندگي مي كنند يا زندگي مشترك بدون پيوند ازدواج، جمعيت شناسان و جامعه شناسان را با پرسش هاي زيادي روبه رو نموده است.نبود خانوادهاي باثبات و عدم وجود آرامش در ميان زنان و مردان غربي و آمريکايي از مهمترين نشانههاي بروز و گسترش بحران عدم تشکيل خانواده در اين کشورهاست.براساس نتايج تحقيقات صورت گرفته از سوي فرشته روح افزا عضو شوراي فرهنگي اجتماعي زنان، غرب و آمريکا با بحران عدم تشکيل خانواده روبه رو بوده و اين بحران در حال گسترش است.
يک مورد از تحقيقات اخير مجلس فرانسه درباره خانواده، نشان داده است که ازدواج، ديگر يک بنياد شکستناپذير براي توليد بچه نيست و همچنين اعلام شد که هم زيستيهاي آزادانه به شدت رايج شده است. منظور از هم زيستي آزادانه ، زندگي دو جنس مخالف خارج از چارچوب عقد نکاح و ازدواج است.
در آلمان، تحقيقات
اخير اداره آمار فدرال آلمان نيز نتايج مشابهي را به دست داد: تنها 38 درصد
زنان و 30 درصد مردان، ازدواج را جزئي لازم براي زندگي با يکديگر
ميدانند."اداره آمار ملي انگليس" (ONS) نيز در سال 1999
( 1378 هـ
.ش ) اعلام کرد که هم اکنون 24 درصد از جمعيت مردان و 25 درصد از جمعيت
زنان خارج از چارچوب عقد نکاح با يکديگر زندگي مي کنند که اين رقم نسبت به
سال 1986 دو برابر شده است.
عدم اعتماد در خانواده غربي
بزرگترين قرباني طلاق
نتايج پژوهشها و
تحقيقات نشان ميدهد که يکي از مهمترين علل نداشتن تمايل به ازدواج رسمي
عدم اعتماد طرفين به يکديگر براي ادامه زندگي
مي باشد بنابراين سعي مي
شود براي مدتي قبل از ازدواج رسمي زندگي مشترک داشته باشند تا شناخت بيشتري
کسب کنند که گاهي از يک شب تا چندين سال طول اين نوع زندگي مي باشد که
بيشتر آنها به جدايي مي انجامد و زنان آسيب زيادي به دليل اين نوع روابط مي
بينند.
جامعه غرب؛ بزرگترين قرباني طلاق نيمي از ازدواجهاي خود است.چرا كه وارثان اين جامعه فرزندان طلاقي هستند كه از زندگي همين را فراگرفته اند که تنها براي خود بخواهند و آن گونه زندگي كنند كه خودشان آزاد باشند.به همين دليل است كه شايد در غرب اجتماعاتي باشد، اما دادن نام جامعه به آنها كمي مشكل است و تنها وجه مشترك آن با جامعه، اجتماع گروهي از افراد دور هم است بدون هدف يا خواسته مشترك ، بدون كار جمعي و بدون همكاري متقابل.
نبودن خانواده اي با ثبات و به تبع آن نداشتن آرامش چه براي زنان و چه مردان و چه بچه ها در اين خانواده ها يک روش زندگي است. پر واضح است که چقدر عدم ثبات روحي و خطرات مسائل تربيتي ناشي از آن خانواده ها را تهديد مي کند.بعد از زندگي موقت و جدا شدن از يکديگر بعضا تا مدت هاي مديدي فرزندان و پدران همديگر را پيدا نمي کنند و يا از وجود هم بي خبرند و يا گاهي بهعلت بي بندوباري در روابط، پدران به غلط به بچه ها معرفي مي شوند و بعد از سالها تازه متوجه مي شوند که پدرشان فرد ديگري است.
امروزه علت حقيقي حكمفرمايي فرهنگ فردگرايي در غرب، طلاق است؛ و علت واقعي افزايش طلاق در فرهنگ غرب هم حاكميت فلسفه اصالت خود و اصالت نفس است و اين دور باطل را تنها اعضاي جامعه مي توانند از بين ببرند.
امروزه طيف گسترده اي از هنجارهاي خانواده، که طي دهه 1950 و اوايل 1960 غالب بودند، ديگر به طور وسيع پذيرفته نيستند. طلاق ديگر مانند گذشته، شرم آور نيست. اکثريت عظيمي از عموم مردم اکنون منکر اين نظر هستند که زوج ناراضي از زناشويي بايد به خاطر فرزندانشان به زندگي ادامه دهند. به همين شکل، ديدگاه قديمي تر، که هر کس ازدواج رامنکر شود بيمار، عصبي يا غير اخلاقي است، به شدت رد شده؛ چنانکه اين عقيده که افراد بدون فرزند خودخواهند رد شده است. نگرش سنجي ها نشان مي دهند که بيشتر آمريکاييان ديگر معتقد نيستند زني که شوهري براي حمايت از خود دارد نبايد کار کند، و اينکه دختر وقتي ازدواج مي کند بايد باکره باشد، يا اينکه رابطه جنسي پيش از ازدواج غلط است.
برخي پژوهشگران که چشم
انداز مخاطره آميزي را پيش روي نهاد خانواده مي بينند، معتقدند که طي بيست
سال اخير گرايش هاي مردان و زنان نسبت به زندگي خانوادگي تغيير کرده است.
به اعتقاد آنان، در گذشته به ندرت طلاق اتفاق مي افتاد و آن هم در مواقعي
که ادامه زندگي مشترک به راستي غيرقابل تحمل مي شد. اما اکنون مردم نگران
يافتن خوشبختي اند و از خانواده انتظارات ديگري دارند که حفظ خانواده از
مهم ترين آنها محسوب نمي شود.اين پژوهشگران چنين ادعا مي کنند که در چنين
شرايطي است که
خواسته ها و نيازهاي زن و مرد، بنيان خانواده را تحت الشعاع قرار داده و زمينه را براي روآوري به فساد آماده مي کند.